عصر زیبا
توجه:کپی برداری بدون درج لینک و نام نویسنده مجاز نیست 
قالب وبلاگ

 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

 

 یک روز که پیغمبر

از گرمی تابستان

همراه علی می رفت

در سایه ی نخلستان

 

دیدند که زنبوری

از لانه ی خود زد پر

آهسته فرود آمد

بر دامن پیغمبر

 

بوسید عبایش را

دور قدمش پر زد

بر خاک کف پایش

   صدبوسه دیگر زد

 

    پیغمبر از او پرسید:

((آهسته بگو جانم

طعم عسلت از چیست؟

هر چند که میدانم..))

 

زنبور جوابش داد:

((چون نام تو می گویم

گل می کند از نامت

صد غنچه به کندویم

تا یاد تو را هر شب

چون گل به بغل دارم

هر صبح که بر خیزم

در سینه عسل دارم

 

از قندو شکر ,بهتر

خوشتر زنبات است این

طعم عسل از من نیست

طعم صلوات است این...))

عیدتون مبارک

 


[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ امین وجدانی ] [ نظرات () ]

وصیت ناصواب

عصر پیامبر اعظم(ص) بود، یکی از مسلمانان دارای چند دختر بود،
و از مال دنیا جز شش غلام چیزی نداشت.
او بر اثر بیماری بستری شد،
وقتی احساس مرگ کرد (به خیال ثواب بردن وصیت کرد)
همه دارایی اش که شش غلام هستند را آزاد کنند،
لذا پس از مردن همه آنها آزاد شدند.
وقتی وفات کرد و دفنش کردند، این خبر به پیامبر اعظم(ص) رسید که
فلان مسلمان این چنین وصیت کرد و چیزی برای بچه هایش نگذاشت.
پیامبر اعظم(ص) فرمود: جنازه اش را چه کردید؟
عرض کردند: دفن کردیم.
فرمود: اگر به من اطلاع می دادید، نمی گذاشتم جنازه او را
در قبرستان مسلمان ها دفن کنند، زیرا او کودکان خود را از مال بی نصیب کرد و آنها را فقیر گذاشت تا دست گدایی به سوی مردم دراز کنند

[ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ امین وجدانی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام.خوش اومدین به این وبلاگ.نظر یادتون نره... توجه:کپی برداری بدون درج لینک و نام نویسنده مجاز نیست
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب