|
عصر زیبا
توجه:کپی برداری بدون درج لینک و نام نویسنده مجاز نیست
|
![]()
یک روز که پیغمبر از گرمی تابستان همراه علی می رفت در سایه ی نخلستان
دیدند که زنبوری از لانه ی خود زد پر آهسته فرود آمد بر دامن پیغمبر
بوسید عبایش را دور قدمش پر زد بر خاک کف پایش صدبوسه دیگر زد
پیغمبر از او پرسید: ((آهسته بگو جانم طعم عسلت از چیست؟ هر چند که میدانم..))
زنبور جوابش داد: ((چون نام تو می گویم گل می کند از نامت صد غنچه به کندویم
تا یاد تو را هر شب چون گل به بغل دارم هر صبح که بر خیزم در سینه عسل دارم
از قندو شکر ,بهتر خوشتر زنبات است این طعم عسل از من نیست طعم صلوات است این...))
عیدتون مبارک
[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٢ ق.ظ ] [ امین وجدانی ]
[ نظرات () ]
وصیت ناصواب [ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٤ ب.ظ ] [ امین وجدانی ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |