عصر زیبا
توجه:کپی برداری بدون درج لینک و نام نویسنده مجاز نیست 
قالب وبلاگ

سلام به همگی امروز می خوام یه داستان جالبو خواندنی تعریف کنم که متابق بالا شما باید بگید واقعی است یا غیره واقعی.

به نام خدا

ما رفته بودیم شمال.اولین بارم بود.شب موقع رفتن خوابم نبرد.رفتیم خونه دوست برادرم.عموم و خالمینا.البته پسر عموم بود.ما رفتیم یعنی پسر خالم و پسر عموم و من روی بالشارو در آوردیم رفتیم توش مثل اینآقا.کلی بازی کردیم.برگشتنی دختر عموم شیطونی کرد عروسکشو پرت کرد تو آب.بعد ما رفتیم بیاریم.البته موج بود منو پسر عمومو پسر خالم من می ترسیدم شیرجه بزنم تو آب.آرومکی اومد منو با پا انداخت تو آب داشتم غرق می شدم که یه دفعه پام رفت روی عروسکش یه دفعه یه حسی پیدا کردم که می تونم شنا کنم پاهاموتکون دادم اومودم بالا دستامم بردم بالا تکون دادم تونستم خودمو نجات بدم با دوتا پام عروسکو آوردم بالا.اونروز خاطره خوبی بود.

نظر یادتون نره

(به برنده یک عدد تخم بلدرچین مدل90 و یه لامبرگینی شیک صورتی اهدا خواهد شد) اینم آدرس عکسش  کلیک

[ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ امین وجدانی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام.خوش اومدین به این وبلاگ.نظر یادتون نره... توجه:کپی برداری بدون درج لینک و نام نویسنده مجاز نیست
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب